دوستان و همران عزیز به زودی مطالبی درمورد تفکر مثبت دریافت خواهید کرد .
منتظر مطالب انرژی مثبت باشید .
حق یارتان یاعلی
تفکر؟ درک؟ عمل؟
امرسون می گوید : "مردان بزرگ ، کسانی هستند که می دانند اندیشه ها برجهان فرمان می رانند."
اندیشه های ما سرنوشت ما را رقم می زنند . آن چه امروز هستیم ، ثمره اندیشه های دیروز ماست و فردا چیزی جز اندیشه های امروز ما نیست.شادی و خوشبختی ما، امکانات و توانایی های ما و حتی میزان موجودی بانکی ما به نوع تفکر ما بستگی دارد.و بدانید که در بزرگ اندیشی و خوش بینی ؛ افسونی نهفته است !
برای رسیدن به هرچیز،نیازمند ابزاری هستیم و برای موفقیت،به اندیشه های استوار نیازمندیم.پس،از همین حالا شروع کنید ! بزرگ بیندیشید تا بزرگ زندگی کنید . بزرگی زندگی، در خوشحالی و کامیابی است .
"این ذهن ماست که ما را شاد یا ناشاد ، بدبخت یا سعادتمند و غنی یا فقیر می سازد." هرگز خود را دست کم نگیرید و از همه توان خود برای رسیدن به موفقیت استفاده کنید. به این سخن ژرف بیندیشید که :
"زندگی کوتاه تر از آن است که بخواهد دست کم گرفته شود."
مردم غالبا این حقیقت بزرگ را از یاد می برند که برای رسیدن باید اولین قدم را بردارند و سپس خود را برای برداشتن قدم های بعدی آماده کنند .
"موفقیت های بزرگ هنگامی نصیب ما می شوند که از شروع های کوچک راضی باشیم."
همواره باید به یاد داشته باشیم که :همه راه ها از نخستین گام آغاز می شود .و این گام اول است که دشوار است.و در واقع کسی که به پشت در رسیده است ، تقریبا نیمه سخت سفر را پشت سر گذاشته است.
مشکل اساسی این است که ما از حد آرزو کردن فراتر نمی رویم و اکثرا در برداشتن اولین گام دچار تردید هستیم بی آن که بدانیم چه فسونی در همین گام نخست نهفته است .مساله اینجاست که بیشتر مردم از برداشتن اولین گام پروا دارند و این بزرگترین خطای آنهاست .
آنتونی رابینز در کتاب به سوی کامیابی معتقد است :
"ساختمان مغز و اعصاب افراد بشر کم و بیش شبیه به هم هستند، پس اگر کسی در نقطه ای ازدنیا توانسته است کاری بزرگ انجام دهد ، دیگری هم که دارای مغز و اعصاب مشابه اوست می تواند عینا همان کار را انجام دهد و به همان نتیجه برسد ، به شرط آن که ؛ دقیقا از همان راهی که او رفته ، برود و طرز فکر و رفتارش شبیه به او باشد و این همان مشاهده الگوهای موفق است."
اندیشه های الهام بخش :
● خوشبختی،شکل ظاهری ایمان است.تا ایمان،امید وسخت کوشی نباشد هیچ کاری نمی توان انجام داد. "هلن کلر"
● کسی که دارای عزمی راسخ است،جهان را مطابق میل خویش عوض می کند . " گوته"
● یک زندگی مطالعه نشده، ارزش زیستن ندارد. "سقراط"
● اگر می خواهی بنده کسی نشوی،بنده هیچ چیز مشو. "ژاک دوال"
● آنچه مردم را دانشمند می کند،مطالبی نیست که می خوانند؛بلکه چیزهایی است که یاد می گیرند. "فرانسیس بیکن"
● آنکه می تواند،انجام می دهد،آکه نمی تواند،انتقاد می کند. "جرج برنارد شاو"
● فکر خوب،معمار و آفریننده است. "دیل کارنگی"
● اندیشه و تفکر،پشتوانه ای بزرگ درسراسرحیات بشراست و انسان بی اندیشه و تفکر،به ماده ای بی روح می ماند. "پاسکال"
● عظمت واقعی در این نیست که هرگز شکست نخوریم،بلکه در آن است که پس از هر شکستی،دوباره به پا خیزیم .
● شمشیر می تواند روح را از بدن جدا کند؛ولی هرگز نمی تواند عقده ای را از مغز کسی بیرون کند.
● بردن همه چیز نیست،اما تلاس برای بردن،چرا! " لومباردی "
● اگر خاموش بنشینی تا دیگران به سخنت آورند،بهتر از آن است که سخن بگویی و خاموشت کنند. " سقراط "
● استعداد،در فضای آرام رشد می کندو شخصیت،در جریان کامل زندگی. " گوته "
● آن کسی که از رنج زندگی بترسد،از ترس،در رنج خواهد بود . " چینی "
تجربه :
تجربه کلمه ایست که انسانها بر خطاهای خویش می نهند .
آموخته ام ....که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین وظایف را باید انجام دهم.
آموخته ام ....که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند اما تمام شادیها و پیشرفتها زمانی رخ می دهند که در حال بالا رفتن از کوه هستم .
آموخته ام ....که فرصتها هیچگاه از بین نمی روند،بلکه شخص دیگری فرصت از دست رفته مارا تصاحب خواهد کرد.
آموخته ام ....که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم .
آموخته ام ....که لبخند ارزانترین راهی است که می توان توسط آن نگاه را وسعت داد.
آموخته ام ....که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم،اما می توانم نحوه بر خورد با آن را انتخاب کنم .
وقتی تو بخواهی...
وقتی تو بخواهی گلی زیبا بكاری.
وقتی تو بخواهی قایقی محكم بسازی.
وقتی تو بخواهی در رشته تحصیلی ات مدرك دكتری بگیری.
وقتی تو بخواهی به عیادت بیماری بروی.
وقتی تو بخواهی برای یك بار هم كه شده به شهر مورد علاقه ات سفر كنی.
وقتی تو بخواهی دوست مورد علاقه ات را بعد از 20 سال پیدا كنی.
وقتی تو بخواهی كار مورد علاقه ات را پیدا كنی.
وقتی تو بخواهی گنجشك آسیب دیده ای را مداوا كنی.
وقتی تو بخواهی سرپرستی كودك یتیمی را به عهده بگیری.
وقتی تو بخواهی برای این كه همنوعت زیر باران خیس نشود او را در زیر چتر خود پناه دهی.
وقتی تو بخواهی كه زندگی یكنواختت را به زندگی پر از شور و هیجان تبدیل كنی.
وقتی تو بخواهی برای پاسداری از میهنت 2 سال هر روز 12 ساعت مداوم از مرزهای كشورت نگهبانی بدهی.
وقتی تو بخواهی برای خوشحالی دختركی خردسال از انتقام گرفتن از پدرش بگذری.
وقتی تو بخواهی برای راحتی پرندگان اطراف خانه ات لانه ای برایشان درست كنی.
وقتی تو بخواهی انسان های گریان دور و برت را از ته دل بخندانی...
معلوم می شود كه تو برای توانستن منتظر هیچ كس نیستی. ![]()
![]()
![]()
امید در زندگانی انسان آنقدر اهمیت دارد که بال برای پرندگان.![]()
"ویکتور هوگو "
اراده...
روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم.
شغلم را ٬ دوستانم را ، زندگی ام را
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت كنم.
به خدا گفتم :
آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری ؟
و جواب او مرا شگفت زده كرد .
او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟
پاسخ دادم : بلی
فرمود : هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفریدم،
به خوبی ازآنها مراقبت نمودم . به آنها نور و غذای كافی دادم.
دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد
و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود
من از او قطع امید نكردم.
دردومین سال سرخسها بیشتر رشد كردند.
و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند.
اما همچنان از بامبوها خبری نبود.
من بامبوها را رها نكردم
در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند .
اما من باز از آنها قطع امید نكردم .
در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد .
در مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود.
اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید.
.۵سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو
به اندازه كافی قوی شوند
ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند
وآنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می كرد
خداوند در ادامه فرمود :
آیا می دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها
ومشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی .
من در تمامی این مدت تو را رها نكردم ؟
همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم .
هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن
و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند
اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنند .
زمان تو نیز فرا خواهد رسید
تو نیز رشد می كنی و قد می كشی !
از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم
در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.
مهمان
پیرزنی در خواب به خدا گفت: " خدایا من خیلی تنها هستم آیا مهمان خانه من می شوی؟"
ندایی به او گفت که فردا خدا به دیدنش خواهد آمد .
پیرزن از خواب بیدار شد؛ با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد؛ رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود پخت.سپس نشت و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد،پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت در،پیرمرد فقیری بود پیرمرد از او خواست تا غذایی به بدهد پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست .
نیم ساعت بعد،باز در خانه به صدا در آمد. پیرزن دوباره در را باز کرد . این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد؛ ولی پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه برگشت .
نزدیک غروب، بار دیگر در خانه به صدا در آمد. این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده،پس با عجله به سوی در دوید. در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود . زن فقیر از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد. پیرزن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد زن فقیر را دور کرد .
شب شد؛ ولی خدا نیامد، پیرزن، نا امید شد وبا ناراحتی سر به آسمان بلند کرد و به خدا گفت : " خدایا،مگر تو نگفتی که امروز به دیدنم می آیی ؟ "
جواب آمد که خدا سه بار به در خانه ات آمد و تو در را به روی او بستی .
منبع : نوشته های دلنشین
الفبای موفقیت :
موفقیت یعنی رفتن از شکستی به شکست دیگر بدون از دست دادن ذوق و شوق .
"وینستون چرچیل"
الف : اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزو
ب : بخشش برای تجلی روح وصیقل روح
پ : پویایی برای پیوستن به خروش حیات
ت : تدبیر برای دیدن افق فرداها
ث : ثبات برای استادن در برابر بازدارنده ها
ج : جسارت برای ادامه زیستن
چ : چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه
ح : حق شناسی برای تزکیه نفس
خ : خویشتن داری در برابر تهمت ها و ناسزاها
د : دور اندیشی برای تحول زندگی
ذ : ذکر گویی برای اخلاص عمل
ر : رضایت مندی برای احساس شعف
ز : زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها
ژ : ژرف مندی برای شکافتن علت ها
س: سخاوت برای گشایش در کارها
ش :شایستگی برای لبریز شدن در اوج
ص :صداقت داشتن
ض :ضرر را تحمل کردن
ط :طهارت و پاک بودن نیت در راهی که قدم برداشته ایم
ظ :ظلم نکردن و مظلوم نبودن
ع :عمل به دانسته ها
غ :غیرت نسبت به هدفها
ف :فکر بزرگ در سر داشتن
ق :قدرشناسی نسبت به همه
ک :کمال گرایی اوج
گ :گذشت نشان دهنده بزرگی تو
ل : لزوم ایمان به قدرت لایزال
م : مشکلات را شکلات دیدن
ن :نداشتن ترس و هراس از تلاش
و :وابسته پنداشتن موفقیت خود فقط به دو نفر خدا و خودمان
ه :هدف دقیق و مناسب داشتن
ی: یافتن راه درست برای رسیدن به هدف
سبز و باطراوت باشید
یا علی
با تشکر از تمامی دوستانی که با فرستادن نظرات و انتقاداتشون مرا را در پیشبرد بهتر مطالب راهنمایی می کنند.
سلام رضای عزیز از نظراتی که فرستاده بودی سپاسگذارم.
مهسای گلم خوشحال می شم با نظرات و انتقادات خوبت راهنماییم کنی .![]()
اوس محسن عزیز یار همیشگی بازم مثل همیشه حمایتم کردی مرسی گلم.![]()
پرنده و انسان
مهم نیست قطره باشی یا اقیانوس
مهم آن است که آسمان در تو منعکس شود
پرنده بر شانه های انسان نشست
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:
اما من درخت نیستم
تو نمی توانی روی شانه های من آشیانه بسازی .
پرنده گفت :
من فرق درختها و آدمها را خوب می دانم
اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم .
انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت :
راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟
انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید .
پرنده گفت :
نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است.
انسان دیگر نخندید .
انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد چیزی که نمی دانست چیست .
شاید یک آبی دور_ یک اوج دوست داشتنی .
پرنده گفت :
غیر از تو پرنده های دیگری را می شناسم
که پر زندن از یادشان رفته است
درست است که پرواز برای یک پرنده ضروری است
اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .
پرنده این را گفت و پر زد .
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد .
و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود.
و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد:
آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :
یادت می آید:
تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟
زمین و آسمان هر دو مال تو بود .
اما آسمان را ندیدی .
"راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟"
انسان دست بر شانه هایش گذاشت
و جای خالی چیزی را احساس کرد
آنوقت رو به خدا کرد و گریست....
![]()
![]()
بسمه تعالی
تو همانی که می اندیشی
تو همانی که می اندیشی،هر گاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال
رویاهایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.
درسهایی از کوه
برای رسیدن به قله کوه قبل از برداشتن هر ابزاری،اول اراده ات را در کوله ات بگذار.
وقتی هدف قله است،چشم به آن بدوز.ولی از سنگهای لغزان زیر پایت غافل مشو.
وقتی به قله رسیدی،نفس راحت نکش،چون باید بازگردی.
همان طور که قله از دور پیداست،فاتح قله در آن ناپیداست.
سازگاری را از کوه و دریا بیاموز،آیا کوهی را می شناسی که به دریا رودی نفرستاده باشد.
در میان کوهها همیشه کوهی سربلندتر است که در مقابل حوادث ایستادگی کرده باشد.
عظمت طلوع و غروب خورشید را از کوه ها بپرس،که در شبانه روز از هیبت آن رنگ به رنگ می شود .
به کوه احترام بگذارید که مادر خاک است و به خاک احترام بگذارید که عنصر وجودی آدمی است
اگر قله زندگی،مرگ است،برای رسیدن به آن شتاب مکن و لذت لحظه ها را به فتح قله مفروش.
اندیشه و منش :
هر آنکس آنچنان است که در دل خود فکر می کند .
به راستی که آدمی همان است که می اندیشد و منش او حاصل جمع تمامی اندیشه های اوست.
" آدمی زاییده قانون است نه مخلوق تصادف "
اندیشه ومنش پاک تصادفی نیست بلکه ثمره تلاش ما در درست اندیشیدن است. اگر اندیشه و منش خوب و پاک داشته باشیم اندیشه و رفتاری خداگونه ، پاک و درست خواهیم داشت و اما اگر اندیشه ناپاک در سر بپرورانیم باعث ایجاد منشی ناپاک و جانور خو و حقیرانه ای خواهیم داشت .
با انتخاب درست می توانیم به کمال الهی صعود کنیم چون انسان صاحب اختیار و دارای خرد و اقتدار است بنابراین هر آنچه که بخواهیم همان خواهد شد. " بطلبید که خواهید یافت،بکوبید که برای شما باز کرده خواهد شد .
اثر اندیشه بر اوضاع و شرایط :
ذهن انسان رابه باغ تشبیه می کنیم هر آنچه که درآن بکاریم همان رشدمی کنداگر بذری سودمندبکاریم ثمره ای سودمند به بارمی آورد واگر غیر از این باشدانبوهی ازعلفهای هرز به بار می آورد.ما انسانهابایدذهن خودرا از اندیشه های ناپاک دور نگه داریم تا بتوانیم مراقب گلها و میوه های این باغ باشیم و گرنه در غیر اینصورت همان اندیشه های ناپاک باعث رفتارهای نامناسب، تفکر بیمارگونه و هنجارهای اخلاقی می شود.
انسان با توجه به قانون وجودی و با توجه به اندیشه و منش های خویش در جایی است که در حال حاضر هست و زندگی او تصادفی نیست بلکه ساخته افکار مثبت و یامنفی خوداوست که تمامی آنهابراوضاع و شرایط آدمی تأثیر گذارند.که همان اوضاع و شرایط زاییده اندیشه است پس بدانیم که جان همان را به خود جذب می کند که در نهان به آن می اندیشد و آنرا دوست می دارد انسانها نه آنچه را که آرزو مندند بلکه آنچه را که سزاوارترند را جذب می کنند.
در اصل انسان با تلقین به خود همان را دریافت می کند که در ذهن و خیال خود به آن فکر می کند و درضمیر ناخودآگاه خود آنرا پرورش می دهد به عنوان مثال شخصی که مدام به خوبیهای زندگی و خوشبختی فکر می کند شخصی موفق خواهد بود ولی برعکس شخصی که به بیماری وناامیدی و.... فکر کند به طورناخودآگاه به همان بیماری و یا افسردگی دچار خواهد شد بنابراین انسان باید از ناله و زاری دست بکشد تا بتواند یک زندگی عالی برای خود بسازد .
هیچگاه نمی توان بطور مستقیم شرایط و اوضاع را همان گونه که بخواهیم انتخاب کنیم ولی می توان با اندیشه های خوب و متعالی زندگی و شرایط را به شیوه غیرمستقیم اما حتمی تنظیم کرد : آنی خواهی بود که اراده کنی .
از تأخیر بی صبر مشو،چون آن کس که می فهمد منتظر بمان،آنگاه که جان برخیزد و فرمان دهد خدایان آماده اطاعت اند .
تن انسان خادم ذهن است هرچه ذهن دستوردهد تن اطاعت کند خواه خوب و سنجیده باشد خواه نامناسب.
که اگر اوامر و دستورات نامشروع باشد تن به سرعت بیمار می شود ولی اگر این دستورات زیبا و شادمانه باشند تن نیز شاد و سالم خواهد بود .
منشأ را پاک کنید تا همه چیز پاک باشد اندیشه پاک و سالم سبب ایجاد زندگی متجلی است.
با تمرکز ذهن بر روی چیزهای خوب اندیشه های ناب و برگزیده از بی هدفی و سستی دوری کنید "ذهنت را متمرکز کن نبوغت را پراکنده " اراده به انجام رساندن از این آگاهی برمیخیزد که می توانیم به انجام برسانیم پس ترس وتردید را کنار بگذاریم و به زندگی ایده آل خود فکر کنیم که بی تردید به آن خواهیم رسید،زیرا که اندیشه های بی باکانه وبا قصد متفق به نیروی خلاق مبدل خواهند شد. می دانیم که همه شکستها و پیروزیهای آدمی حاصل همین طرز تفکر و اندیشه هاست پس بیایید با اندیشه های سالم و متفق به پیروزیهای بزرگ برسیم .
آرامش :
آرام جان یکی از گوهر های زیبای فرزانگی است.
به هر اندازه که انسان آرام باشد سیمای او نیز آرام و زیبا می باشد و از سیمای او اندیشه های پاکش بیانگر همه واقعیات است.
انسان آرام برخود تسلط بیشتری داردو اقتدارو نفوذ او بیشتر است همین انسان آرام همواره دارای محبت و حرمت بیشتری است.
اندیشه درست یعنی تسلط
آرامش یعنی اقتدار
به دلتان بگویید " آرام، ساکن باش "
اندر ضمیر دلها گنجی گران نهادی
از دل اگر براید، در آسمان نگنجد
برداشتی از کتاب "تو همانی که می اندیشی"
نوشته جیمز آلن
نامه چارلی چاپلين به دخترش
جرالدين دخترم، اينجا شب است. يک شب نوئل، درقلعه کوچک من همه اين سپاهيان بی سلاح خفته در اندوه نه برادر و خواهرت وحتی مادرت، بزحمت توانستم بی آنکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن، به اين اتاق پيش از مرگ برسانم. من از تو بسی دورم، خيلي دور، اما چشمانم کور باد اگر يک لحظه تصوير ترا از چشمخانه من دور کنند. تصوير تو آنجا روی ميز هم هست. تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی، آنجا، در پاريس افسونگر بروی آن صحنه پرشکوه تئاتر شانزه ليزه هنرنمايی ميکنی! اينرا ميدانم و چنان است که گويی در اين سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهايت را ميشنوم و در آن ظلمات زمستانی، برق ستارگان چشمانت را می بينم. شنيده ام نقش تو در اين نمايش پرنور و پرشکوه، نقش آن "شاهدخت ايرانی" است که اسير تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان. ستاره باش و بدرخش، اما اگر قهقه تحسين آميز تماشاگران، عطر مستی آورگلهايی که برايت فرستاده اند، ترا فرصت هوشياری داد، در گوشه ای بنشين، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرادار.
من پدر تو هستم جرالدين!، من چارلی چاپلين هستم، وقتی بچه بودی شبهای دراز بربالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم، قصه "زيبای خفته در جنگل" قصه "اژدهاي بيدار در صحرا". خواب که به چشمانم می آمد طعنه اش می زدم و می گفتم: اش...برو در رويای خفته ام، رويا می ديدم. جرالدين! رويا، رويای فردای تو، رويای امروز تو، دختری می ديدم پريروی، فرشته ای ميديدم بروی آسمان که می رقصيد و مي شنيدم، تماشاگران را که می گفتند، دختره را می بينی؟! اين دختر همان دلقک پيره! اسمش يادته؟ چارلی؟! آره من چارلی هستم! من دلقک پيری بيش نيستم! امروز نوبت توست. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم و تو در جامه حرير شاهزادگان می رقصی! اين رقص ها و بيشتر از آن صداي کف زدن های تماشاگران گاه ترا به آسمانها خواهد برد. برو! آنجا هم برو! اما گاهي نيز بروی زمين بيا و زندگی مردمان را تماشا کن. زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاريک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهايی که از بينوايی مي لرزد، من يکی از اينان بودم جرالدين! در آن شبها، در آن شبهای افسانه اي کودکی که تو با لالايی قصه هاي من بخواب ميرفتی، من باز بيدار می ماندم، در چهره تو می نگريستم، ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسيدم، چارلی؟ آيا اين بچه گربه ترا نخواهد شناخت؟ تو مرا نمی شناسی جرالدين! در آن شبهای دور، قصه ها با تو گفتم، اما قصه خود را هرگز نگفتم. اين داستانی شنيدنی است. داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و مي رقصيد و صدقه جمع ميکرد. اين داستان من است، من طعم گرسنگی را چشيدهام. من درد بی خانمانی را کشيده ام، وازاينها بيشتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گردراکه اقيانوسی ازغرور در دلش موج می زند،اماسکه صدقه رهگذرخودخواهی آنرامی خشکاند احساس کرده ام، با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد.
داستان من بکار تو نمي آيد، از تو حرف بزنيم، بدنبال نام تو نام من هست، چاپلين! با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر ار آنچه آنان خنديدند خود گريستم، جرالدين! در دنيايی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسيقی نيست، نيمه شب هنگامی که از سالن پرشکوه تئاتر بيرون ميايي آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که ترا بمنزل می رساند بپرس، حال زنش را هم بپرس، و اگرآبستن بود و اگر پولی برای خريدن لباسهای بچه اش نداشت، پنهانی پولی در جيب شوهرش بگذار! به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام، فقط اين نوع خرج های ترا بی چون و چرا قبول کند، اما برای خرجهای ديگرت بايد صورت حساب بفرستی.
گاه به گاه با اتوبوس يا مترو شهر را بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بيوه و کودکان يتيم را نگاه کن، و دست کم روزی يکبار با خود بگو، "من هم يکی ازآنان هستم". بله تو يکی از آنها هستی دخترم نه بيشتر! هنر پيش از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای اورانيز می شکند. وقتی به آنجا رسيدی که يک لحظه خود را برتر از تماشاگران خويش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولين تاکسی خودت را به حومه پاريس برسان، من آنجا را خوب می شناسم، از قرنها پيش آنجا گهواره کوليان بوده است، در آنجا رقاصه هايی مثل خودت خواهی ديد زيباتر از تو! چالاک تر از تو! و مغرورتر از تو! آنجا ازنور کورکننده نورافکن های تئاتر شانزه ليزه خبری نيست، نور افکن رقاصان کولی تنها نور ماه است. نگاه کن، خوب نگاه کن، آيا بهتر از تو نمی رقصند؟! اعتراف کن دخترم هميشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد، هميشه کسی هست که بهتر از تو ميزند، و اين را بدان که در خانواده چارلی هرگزکسی آن قدر گستاخ نبوده است که به يک کالسکه ران، يا يک گدای کنار رود سن ناسزايی بگويد.
من خواهم مردو تو خواهی زيست. اميد من آنست که هرگز در فقر زندگی نکنی، همراه اين نامه يک چک سفيد برايت می فرستم، هر مبلغی که می خواهی بنويس و بگير، اما هميشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومين سکه مال من نيست، اين بايد مال يک مرد گمنام باشد که امشب به يک فرانک نياز دارد. جستجويی لازم نيست، اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی يافت. اگر از پول و سکه با تو حرف ميزنم براي آن است که از نيروی فريب و افسون اين بچه های شيطان خوب آگاهم، من زمانی دراز در سيرک می زيسته ام و هميشه و هر لحظه بخاطر بندبازانی که از ريسمانی بس نازک راه مي روند نگران بوده ام، اما اين حقيقت را با تو بگويم دخترم، مردمان، روی زمين استواربيشتر از بندبازان روی ريسمان نااستوار سقوط ميکنند، شايد شبی درخشش گران بهاترين الماس اين جهان ترا فريب دهد، آن شب اين الماس، ريسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شايد روزی چهره زيبايی ترا گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی خواهد بود و بندبازان ناشی هميشه سقوط مي کنند، دل به زر و زيور نبند، زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است و اين الماس بر گردن همه مي درخشد اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او يک دل باش، به مادرت گفته ام در اين باره برايت نامه ای بنويسد. او عشق را بهتر از من می شناسد. او برای تعريف يک دلی شايسته تر از من است.
کار تو بس دشوار است اين را ميدانم، به روي صحنه جز تکه اي حرير نازک چيزي تن تو را نمي پوشاند ، به خاطر هنر می توان عريان روی صحنه رفت و پوشيده تر و پاکيزه تر بازگشت، اما هيچ چيز و هيچ کس ديگر در اين دنيا نيست که شايسته آن باشد. برهنگی بيماری عصر ماست. من پيرمردم و شايد که حرفهای خنده آور می زنم، اما به گمان من تن عريان تو بايد مال کسی باشد که روح عريان اش را دوست مي داري، بد نيست اگر، انديشه تو دراين باره مال ده سال پيش باشد، مال دوران پوشيدگی، نترس اين دهسال تو را پيرتر نخواهد کرد. به هر حال اميدوارم تو آخرين کسی باشی که تبعه جزيره لختی ها می شود. مي دانم که پدران و فرزندان هميشه جنگ جاودانی با يکديگر دارند. با انديشه های من جنگ کن دخترم، من از کودکان مطيع خوشم نمی آيد، با اين همه پيش از آنکه اشک های من اين نامه را تر کند می خواهم يک اميد به خود بدهم. امشب شب نوئل است، شب معجزه است و اميدوارم معجزه ای رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستی مي خواستم بگويم دريافته باشی، چارلی ديگر پير شده است. جرالدين! دير يا زود بايد به جاي آن جامه های رقص، روزی هم لباس عزا بپوشی و بر سر مزار من بيايی. حاضر به زحمت تو نيستم، تنها گاه گاهی چهره خود را در آيينه ای نگاه کن آن جا مرا نيز خواهی ديد، خون من در رگهای توست و اميدوارم حتی آن زمان که خون دررگهای من مي خشکد، چارلی را، پدرت را فراموش نکني، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم، تا "آدم" باشم، تو نيز تلاش کن که حقيقتا "آدم" باشی. رويت را می بوسم.
سوييس، دومين ساعت از 8767 ساعت سال 1963
god 's greatest gifts are unSome of Ganswered prayersْ
. بعضی از بزرگترین هدایای خداوند ، دعاهای بی جواب است
Life is God's gift to you.
The way you live your life is your gift to God.
. زندگی هدیه خداست به تو.طرز زندگی کردن تو، هدیه ی توست به خدا
The more one is an instrument of God,
the more readily God works throught that instrument.
If a pen rebelled against the direction of the hand,
less writing would be possible.
، را ابزار کار خدا قرار دهد هر قدر کسی بیشتر خود
. آن ابزار آماده تر است خدا برای کار کردن با
. دست حرکت کند، کم تر می توان نوشت اگر قلم بر خلاف جهت
But how will you ever know God as long as
you are unable to know yourself?
شناخت، در حالی که خود را نمی شناسید؟ اما چگونه خدا را خواهید
To be charitable in public is good, but to give alms to the
poor in private is better and will atone for some of your sins.
God has knowledge of all your actions.
دست خیر داشتن در ملاء عام خوب است،اما خیرات در خلوت بهتر است و کفاره ی
گناهانتان خواهد بود
خداوند به همه ی اعمال شما آگاه است.
God leads us by strange ways;
we know He wills our happiness,
but we neither know what our happiness is,nor the way.
We are blind; left to ourselves, we should take the wrong
way;
We must leave it to Him.
خدا ما را با اشکال مختلف هدایت می کند؛
، ما می دانیم که او خوشبختی ما را می خواهد
. اما نه می دانیم خوشبختی چیست و نه راه رسیدن به آن را می شناسیم
. خود باشیم، راه خطا را انتخاب می کنیم اگر به حال ما کوریم و،
.باید خود را به او بسپاریم
There is no surprise more majical than the surprise of being loved;
it is God's finger on a man's shoulder
هیچ شگفتی ای جادویی تر از شگفتی محبوب بودن نیست
؛ دارند انگشت خداست بر شانه ی کسی که دوستش
Patience with others is love,
patience with self is hope,
patience with God is faith.
شکیبایی با دیگران، عشق است؛
شکیبایی با خود، امید است؛
. است شکیبایی با خدا، ایمان
Love is the highest gift of God.
. خداوند است عشق والاترین هدیه ی
To love someone means to see them as God intended them.
To love someone is to look into the face of God.
، یعنی دیدن او به همان صورتی که خدا خواسته است دوست داشتن یک نفر
. دوست داشتن یک نفر یعنی نگاه کردن به چهره ی خداوند
He who is filled with love is filled with God himself.
.کسی که پر از عشق است پر از خود خداست
GOD is at home; it's we who have gone out for a walk.
خدا همین جا در خانه است؛
. قدم زدن بیرون رفته ایم این ما هستیم که برای
There are people in the world so hungry, that God cannot
appear to them except in the form of bread.
. گرسنه هستند، که خدا را جز به صورت نان، نمی بینند در دنیا مردمانی چنان
If everything is this world were perfectly good
we would stillnedd God, for goodness comes from God.
، دنیا خوب و کامل بود حتی اگر همه چیز در این
. داشتیم، زیرا خوبی و کمال از خداست ما باز هم به خدا نیاز
It is not my business to think about myself.My business is to
think about God. It is for God to think about me.
کار من این نیست که به خودم فکر کنم،کار من اینست که به خدا فکر کنم.
خدا خودش به من فکر می کند.
God has no individuality or separation.
No such thing as some things are His and others are not His.
Everithing is from Him and returns to Him.
. نه جدایی خداوند نه فردیت دارد
. بگوییم بعضی چیزها مال اوست و بعضی چیزها مال او نیست چنین چیزی هم نیست که
. او باز می گردد همه چیز از اوست و به
سخنانی حکیمانه :
- دنيا از آن کساني است که براي تصاحب آن با خوش خلقي و ثبات قدم گام برميدارند (چارلز ديکنز)
- از خدا خواستن شجاعت است بدهد نعمت است ندهد حکمت. از بنده خواستن حماقت است بدهد منت است-ندهد ذلت.
- مردم خود را با همه چيز خسته ميکنند مگر با تفکر وانديشه.
- توان زندگي، به چگونگي نگريستن ما به زندگي بسته است.
- در اين پر تلاطم دنيا كه نام زندگي بر آن نهاده اند فقط ياد تو فانوس زندگي مرا روشن ميكند.
- ترحم نميتواند وجود داشته باشد مگر پس از برخورد نگاه.
- سعي نكنيم بهتر يا بدتر از ديگران باشيم ، بكوشيم نسبت به خودمان بهترين باشيم.
- با آنچه که دوست داريم شکل و فرم ميگيريم ببين چه روي ميدهد اگر عاشق خدا شويم.
- نبردهاي زندگي هميشه به نفع قويترين ها پايان نمي پذيرد بلكه دير يا زود برد با آن كسي است كه بردن را باور دارد.
- وقتي کسي را دوست داريم نيازي نيست بدانيم در بيرون از ما چه مي گذرد زيرا همه چيز در درون ما مي گذرد.
- بهترين چيز رسيدن به نگاهي است که از حادثه عشق تر است.
- زندگي هنر نقاشي كردن است بدون پاك كردن. پس هميشه چنان زندگي كن كه چون به عقب باز گشتي نياز به پاك كردن نباشد.
- احساس شرمي كمتر ، نشانه گناهي بزرگتر است.
- خوشبختي هر لحظه با ماست فقط كافيست عينك خود را تعويض نمائيم تا آن را حس كنيم. خويشتن خود را درياب تا خوشبختي را دريابي.
- براي پخته شدن كافي است ، هنگام عصبانيت از كوره در نرويد.
- منطق بالاترين درجه ي احساس است.
- شادي خود را به هيچ چيز و هيچ كس وابسته نكن تا هميشه از آن برخوردار باشي.
- کسي که محبت خود را محدود مي کند هرگز معني محبت را نفهميده است.
- خداوند براي دشواريهاي زندگي سه راه قرار داده است: خنده، خواب و اميد.
- خوشبختي جانانه زيستن با همه بدبختيهاست.
- تمام گناهان آدمي از دو گناه بزرگ منشعب ميشه بي صبري و اهمال.
- موفقيت افراد بيش از آنکه به ميزان هوش آنها بستگی داشت باشد به ميزان تفکر آنها وابسته است.
- بزرگ انديشی به راستی جادو میکند. بزرگ بينديشيد تا بزرگ زندگی کنيد.
- چه کميابند دورانهاي خوشي که بتواني به آنچه اراده کني بينديشي و آنچه را مي انديشي بگويي.
- هر زمان که بينديشيد، "میتوانم کار را بهتر از اين انجام دهم"، راههای بهتر انجام دادن آن پيدا میشود.
- بزرگترين ضعف انسان، کوچک شمردن يا دست کم گرفتن خود میباشد.
- ما نمي توانيم ديروز را تغيير دهيم ولي مي توانيم فردايمان را با امروز بسازيم.
- در وادي تنهايي تنها تويي با من که مجبورم تو را روي دوشم حمل کنم خواه مطبوع باشي خواه آزار دهند ميداني تو را نخواستم اما تو مرا خواسته اي زندگي.
- اولين قانون خداشناسي است . اولين قانون را كه اجرا كردي به هيچ قانون ديگري نياز نخواهي داشت.
- انسان خردمند، فرمانروای ذهن خويش است و انسان بی خرد بنده آن.
- طبيعت، يگانه كتابي است كه تمام صفحاتش پر معني است- گوته
- اگر چه تنهايم اما تنهايي را دوست دارم چون لحظه لحظه اش خاطرات تو را تازه مي کند.
. - گاهي يك قدرتنمايي صدبار انسان را تضعيف ميكند
است. جادو مرگ و زندگي در کلام آدمي به ياد داشته باش که کلام تو عصاي معجزه گر تو است سرشار از سحر و-
- وسعت هر دلي به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد .
گاهي يك سخن بستر هزار پيوند است. انديشمندانه سخن بگوييد-
ميرويد و با زبان بار ميدهد . حكمت درختي است كه از دل-
. افسوس پايان ميپذيرد هر كاري با هوس آغاز گردد با-
با ديگران اما براي خودت . -زندگي كن
. است و براي وارث انباردار بخيل براي ثروت خود نگهبان -
. باش، حتي زماني كه به تو بدي ميكنند - براي دوستانت يك دوست واقعي
. يک آدم معمولي از بقيه ي آدم هاي معمولي است عشق، خطاي فاحش فرد در تمايز-
باشد . هيچکس مجبور نيست انسان بزرگي - تنها انسان بودن کافي است
. شكست و كاميابي است داشتن پشتكار، تفاوت ظريف بين -
. کند: اينکه اراده و قصدمان براي پيروزي کافي نبوده است شکست تنها يک چيز را ثابت مي -
. بياوري ميشود 1001 اشتباه اگر براي 1 اشتباه 1000 دليل-
- زنان با برقراري رابطه جنسي ميخواهند به عشق برسند. اما مردان با عشق ورزي ميخواهند به رابطه جنسي برسند.
-يگه تا کسي بياد و بين اين انگشتا رو پر کنه براي هميشه طوري که انگشتاتون فاصله هست؟! هيچ مي دونيد چرا بين فاصله اي بينشون نباشه .
- زندگي صحنه ي يکتاي هنرمندي ماست هر کسي نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پيوسته به جاست اي خوش آن نغمه که مردم بسپارند بياد .
عشق لذت بخش ترين شکنجه است .-
. هنگام عصبانيت از كوره در نرويد براي پخته شدن كافيست كه-
. بزرگي در آن است که خود را شايستهي آن بداني بزرگي در تصاحب افتخار نيست-
است. انسان بي خرد حسادت اولين درس شيطان است به-
-بزرگترين خطري که بيشتر ما را تهديد ميکند پايين و قابل دسترس بودن اهدافمان است نه بلند و غير قابل حصول بودن آنها .
حترام است زيرا ثمر بخشتر از حقايق انسانهاي کوچک است. (فردريش نيچه) اشتباهات انسانهاي بزرگ قابل-
راز خوشبختی
تاجری پسرش را برای آموختن " راز خوشبختی " به نزد خردمندترین انسانها فرستاد.
پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا برفراز کوهی رسید .مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زندگی می کرد.
بجای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن به چشم می خورد .فروشندگان وارد و خارج می شدند .مردم در گوشه ای گفتگو می کردند .ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیهای لذیذ آن منطقه چیده شده شده بود .
خردمند با این وآن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که " راز خوشبختی" را برایش فاش کند . پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد : معذالک می خواهم از شما خواهشی بکنم .
آنوقت یک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت : در تمام این مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن آن نریزد .
مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالیکه چشم از قاشق برنمی داشت .
دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت.
مرد خردمند از او پرسید : آیا فرشهای ایرانی اتاق ناهارخوری را دیدید ؟
آیا باغی را که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است دیدید ؟
آیا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا که روی پوست اهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردید ؟
مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده است . تنها فکر و ذکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بودحفظ کند.خوب پس برگرد و شگفتیهای دنیای مرا بشناس .آدم نمی تواند به کسی اعتماد کندمگر اینکه خانه ای را که او در آن ساکن است بشناسد .
مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداخت . در حالیکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقفها بود می نگریست .
او باغها را دید و کوهستانهای اطراف را . ظرافت گلها و دقتی را که در نصب اثار هنری در جای مطلوب بکار رفته بود تحسین کرد .
وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزییات برای او توصیف کرد .
خردمند پرسید : پس ان دو قطره روغنی که به تو سپرده بودم کجاست؟
مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ریخته است !
انوقت مرد خردمند به او گفت :
تنها نصیحتی که به تو می کنم اینست :
" راز خوشبختی " اینست که
همه شگفتگیهای جهان را بنگری بدون اینکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی .
هيچ وقت اولين شانس رو از دست نده
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر ِ زيباروی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستی دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيری، ميتوني با دخترم ازدواج کنی.
مرد جوان در مرتع،به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکرکرد يکی از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتی خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزی به اين بزرگی و درندگی نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد،خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد.گاو بعدي هر چيزي هم که باشه،بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتی خارج بشه.
براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوی بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..
زندگی پر از فرصت های دست يافتنيه. بهره گيری از بعضي هاش ساده ست، بعضی هاش مشکل. اما زمانی که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. برای همين، هميشه اولين شانس رو بچسب .
برای خدای عزیزم :
مرا از خویش بیگانه ساز ای مهربان ترین یار دیرینم تا جز برای تو نباشم .
الهی!در همه فصلها بامن باش.نمی دانم آشفتگی ام را باکدامین دستاویز به سامان بیاورم چراکه در پیشگاه تو به استغاثه نشسته ام.یک عمر نشان تو را جستجو کردم تادانستم تنها برای یافتن تو باید به خودت متوسل شد.وگرنه صدف عمر چون منی،حاصلی جزحسرت وخستگی نخواهدداشت.پس پروردگارم!اینک درآستانه درک حقیقت مرادریاب ازفراق اگرمی میرم، آه سرد سینه بی حاصلم بی نام تو راه به جایی ندارد جز پیاده روی در خیابان روئیت .
معبودم!خدای من ! خیابان خاکی عشق مرا به معبد عشق های معصوم برسان .
آرامش :
خوش دارم آزاد از قید و بندها در غروب آفتاب بر بلندای کوهی بنشینم و فرورفتن خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم و همه حیات خود را به این زیبایی خدایی بسپارم و این زیبایی سحر انگیز باپنجه های هنرمندش را که با تار و پودوجودم بازی می کند،قلب سوزانم را بگشاید،آتشفشان دردو غم را آزاد کنم، اشک راکه عصاره حیات من است آزادانه سرازیر نمایم ، عقده ها فشارهایی را که قلبم را سوراخ سوراخ می کند.با قدرت معجزه آسای زیبایی تغییر شکل دهد و غم را به عرفان وعرفان و درد را به فداکاری مبدل کند و آنگاه حیاتم را بگیرد و من دیوانه وار همه وجودم را تسلیم زیبایی کنم و روحم به سوی ابدیتی که نورهای زیبایی می گذرد پرواز کند و ساعتها و ساعتها در همان حال باقی بمانم و از این سیر ملکوتی لذت ببرم.